مثنوي اهل آسمان ( در رثاء و گراميداشت شهداء مسجد )

باز هم غم در دل من لانه كرد

حسرت ياران مرا ديوانه كرد

حسرت آنان كه در خون پر زدند

از زمين تا آسمان معبر زدند

شير مرداني كه در طوفان جنگ

سينه وا كردند بر تيغ و خدنگ

شهسواراني كه در خون تاختند

پرچم خورشيد را افراختند

عشقبازاني كه در اوج خطر

بارها كردند از آتش گذر

عالمي را از جنون بر هم زدند

بر ستيغ عاشقي پرچم زدند

جانشان آئينه توحيد بود

رويشان رشك مه و خورشيد بود

آن بسيجي هاي بي نام و نشان

در زمين گمگشتگان آسمان

آن بلا جويان دشت كربلا

بندگان مخلص بي ادعا

سوزد از حسرت دل ديوانه ام

عاشقان رفتند من در خانه ام

خانه عاشق بود در آسمان

خانه واماندگان در خاكدان

خانه اهل خطر كوي بلاست

خانه ما، شهر تسبيح و طلاست

خانه اهل شرف، دشت ستيز

خانه ما مسجد و ميخانه نيز

خانه مرد خدا، نزد خداست

ما چه مي دانيم (( نزد حق )) كجاست

ما چه ميدانيم كه دور افتاده ايم

ما كه دور از نور نور افتاده ايم

بشنو از ني چون حكايت مي كند

از جدائي ها شكايت مي كند

ني! دمي از باصر تنها بگو

از فراق آل مولانا بگو

اي ني از سالك سخن آغاز كن

با رضائي ها مرا همراز كن

از زماني هر چه مي داني بگو

يك نفس از شنب غازاني بگو

اي ني! اكنون پر ز درد و شور باش

همنفس با ياد صادقپور باش

خاكپاي، صدري انور چه شد؟

رهبري ها، اكبر و اصغر چه شد

سوخت اي ني! درد تنهايي مرا

داغ اخلاقي و دانايي مرا

شعله بر جان از غم پرويني ام

بيقرار از هجر صدر الديني ام

اي ني! از آن عشبازان ياد كن

لختي از صندوقسازان ياد كن

ياد كن از عاشقان سوخته

از تواناي جگر افروخته

ياد كن از احمد و از مصطفي

از شكاري از امير با وفا

نيست از سهرابي و شاطر نشان

رفته اند و مانده ايم از كاروان

كو اجاقي عاشق بيدار ما

نادر غفاري و مختار ما

كوي بلوزي سيد اهل صفا

مجتهد آن پاكباز بي ريا

و رضاي زاهد آن دلسوخته

كو صمد آن درس عشق آموخته

امشب از آن زخمداران ياد كن

آه از اين غربت ... زياران ياد كن

ني! بگو از حسرت نا گفته ام

از برادر هاي در خون خفته ام

ناله كن تا نينوائي تر شويم

شعله ور گرديم و خاكستر شويم

 

 

 

بيستم آبان 1379 برابر با 13 شعبان

 

تبريز / جلال محمدي